تبليغاتX
رسيدن به تكامل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یک اصل اساسی

مردم غالباً اين اشتباه را مرتكب مي شوند كه فقط چيزهاي منفي را به ياد مي آورند و هرآنچه را كه مثبت بوده از ياد مي برند. اشتباه اساسي مردم اين است كه تمام چيزهاي بي ارزش و منفي را به ياد مي سپارند و هرآنچه را كه ارزشي واقعي دارد فراموش مي كنند. لحظاتي را كه سرشار از عشق بوده اي به ندرت به خاطر مي آوري. اوقاتي را تماماً سرزنده بوده اي بسيار به ندرت به ياد مي آوري.

لحظاتي را كه ساكت بوده اي بسيار به ندرت به خاطر مي آوري. ولي هميشه اوقاتي را كه خشمگين و ناراحت بوده اي به ياد مي آوري، لحظاتي را مورد توهين واقع شده بودي و زماني را كه انتقام گرفته بودي. شما هميشه لحظاتي را كه آزرده شده ايد به ياد داريد و به ندرت لحظات شاد و مفيد را به ياد مي آوريد. و بسيار اهميت دارد كه اين لحظات تغذيه كننده را به ياد بياوريد.

يادآوري دايم اين ها به دو راه به شما كمك مي كنند: مهمتر از همه اين است كه يادآوري آن لحظات امكاني را خلق مي كند كه بازهم اتفاق بيفتند. اگر كسي پيوسته چيزهاي منفي را به ياد بياورد، بسيار محتمل است كه بارديگر همان تجارب برايش رخ بدهند. اگر كسي پيوسته وقايع غم انگيز را به ياد بياورد، بسيار احتمال دارد كه بارديگر غمگين شود، زيرا ميلي را به سوي اين وقايع در خودش پرورش مي دهد و وقايع غم انگيز در زندگيش تكرار خواهند شد. تمام اين احساس ها در شما انبار مي شوند و براي آن عواطف آسان تر و آسان تر مي شود كه بارها و بارها تكرار شوند.

سعي كن خودت را مشاهده كني كه چه نوع عواطفي را به ياد مي آوري. تمام ما حافظه داريم. چه نوع تجاربي را بيشتر به ياد مي آوري؟ و همچنين به ياد داشته باش كه هر خاطره اي را كه از گذشته داري، آن را همچون دانه هايي براي آينده خواهي كاشت و همان تجارب را در آينده درو خواهي كرد. خاطرات گذشته راه را براي تجارب آينده هموار مي سازند. آگاهانه هرآنچه را كه بي ارزش است ازياد ببر ، ارزشي ندارد!

و اگر اين چيزها را به ياد مي آوري، دست نگه دار و از آن خاطرات بخواه تا بروند. ديگر به كار تو نمي آيند. تمام خارها را فراموش كن و گل ها را به ياد بياور.

شايد خارهاي زيادي وجود داشته باشند، ولي گل هايي نيز در اطراف هستند. اگر گل ها را به ياد بياوري، خارها از زندگيت ناپديد شده و زندگيت سرشار از گل خواهد شد. اگر خارها را به ياد بياوري، ممكن است كه گل هاي زندگيت ازبين بروند و فقط تو بماني و آن خارها. آنچه كه ما مي شويم بستگي به اين دارد كه چه خاطراتي را زنده نگه مي داريم، زيرا آنچه كه به ياد مي آوريم بخشي از ما مي شود. وقتي مدام به يك چيز فكر كنيم، اين فكر سبب تغييري در ما مي شود و تمام زندگي ما مي شود. بنابراين، هرچه را كه فكرمي كني خوب و پاك است به ياد بياور، هرچه را كه فكر مي كني اهميت دارد. و در زندگي.......... زندگي هيچكس چنان مصيبت بار نيست كه لحظاتي از آرامش، خوشبختي، زيبايي و عشق در آن نباشد. و اگر يادآوري اين لحظات به تو قدري قوت مي بخشد، آنوقت ممكن است كه وقتي توسط تاريكي احاطه شده اي، نور درونت چنان قوي شده باشد كه اين تاريكي را نبيني. ممكن است كه اطرافت پر از اندوه باشد، ولي تو اين تجربه ي عشق، زيبايي و سكوت را در درونت حمل مي كني، پس اين اندوه را نخواهي ديد. ممكن است كه توسط خارها احاطه شده باشي و مي تواني احساس كني كه اطرافت پر از گل است. ولي ضد اين نيز همچنين ممكن است ، همه اش بستگي به تو دارد. بستگي به فرد دارد كه مي خواهد به چه ارتفاعي برسد.

اينكه ما در بهشت يا دوزخ زندگي مي كنيم بستگي به خودمان دارد. بهشت و دوزخ مكان هاي جغرافيايي نيستند، ذهني و شخصي هستند و حالاتي رواني. بيشتر شما در طول روز بارها به بهشت مي رويد و بارها به دوزخ. ولي اكثر ما بيشتر اوقات روز را در دوزخ هستيم و برخي از ما حتي راه  بازگشت به بهشت را ازياد برده ايم. ولي مردماني هم هستند كه بيست و چهار ساعته در بهشت زندگي مي كنند. روي همين زمين مردمي هستند كه هميشه در بهشت زندگي مي كنند. تو نيز مي تواني يكي از آنان باشي. هيچ چيز مانع تو نيست.

فقط برخي از اصول اساسي و علمي را درك كن.

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 23:37 | 
سکوتت کافی

ای بید٬ سلام٬ سکوتت کافی

ای سرو٬ درود٬ بهارت باقی

ای نارون پیر٬ برخیز بیا

ای شاخ چنار٬ ایست بپا

ای شبنم صبح٬ شمشیرت کو؟

ای بوتهء سرخ٬ کو بهارت پس کو؟

خشم بر پیر تهی دست چرا؟

این قفس عادت این باز چرا؟

ظلم کافی صبوری تا کی؟

اشک لبریز خشونت تا کی؟

کو خدا کو تو نشستی که چرا؟

دست اوئیم قلم گیر بیا

سردی این شب تاریک نمی لرزانت؟

سختی این ره پر دیو نمی آزارت؟

دست بر دست قدم با قدم از نو حرکت

تابلوی ایست بشکن تبرم٬ آن برکت

های تو٬ تو که آن گوشه نشستی٬ برخیز بیا

سر تو تا به کمر خم٬ ننشین٬ پاش بیا

نه سکوت جای ندارد٬ لحظه ها رفت نماند

که بجای همه آن٬ درد و غم و زخم بماند

توبکش این همه بار را یا بکش

نقش خر بودن و خر گشتن و خر ماندن را

شیفته با ایست نشستن قهر است

حرکت با برکت بود٬ برکت باد ترا

                                                      شیفته

|+| نوشته شده توسط آرمان در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 18:32 | 
درود
 
|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 0:17 | 
روزی روزگاری

آریستیپوس " Aristipus " فیلسوف٬ سرمست از قدرتش در بارگاه دیونیسوس " Dionysus "٬ حاکم مستبد سیراکوس٬ روزی به دیوژانس " Diogenes " برخورد که خوراکی از عدس در پیش نهاده بود.

آریستیپوس گفت: « اگر کمر به خدمت دیونیسوس می بستی٬ مجبور نبودی عدس بخوری. »

دیوژانس گفت: « اگر می دانستی چگونه به عدس خوردن قانع باشی٬ مجبور نبودی که سر تعظیم در مقابل دیونیسوس فرود بیاوری. »

مرشد می گوید: « درست است که هر چیزی قیمتی دارد٬ اما قیمت همیشه نسبی است. وقتی رویاهایمان را تعقیب می کنیم٬ ممکن است دیگران تصور کنند که ما ناشاد و ترحم انگیز هستیم. اما آنچه دیگران فکر می کنند٬ مهم نیست آنچه مهم است٬ احساس خرسندی در قلب است. »

|+| نوشته شده توسط آرمان در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 15:38 | 
ذهن و حماقت

ذهن و حماقت

 

مردم غالباً به من به چشم يك احمق نگاه مي كنند، چگونه اين را تغيير دهم؟

 

ذهن معمولي هميشه مسئوليت را متوجه شخص ديگري مي كند. هميشه اين ديگري است كه سبب رنج بردن تو است. زنت تو را رنج مي دهد، شوهرت تو را رنج مي دهد، والدينت رنجنت مي دهند، فرزندانت تو را رنج مي دهند‘ يا كه نظام مالي جامعه است، سرمايه داري است، كمونيزم، فاشيزم، آرمانگرايي سياسي حاكم است، ساختار جامعه‘ يا تقدير، سرنوشت، خدا.... هرچه را كه بخواهي نام ببري!

مردم ميليون ها راه براي فرار از مسئوليت پيدا مي كنند.

ولي لحظه اي كه بگويي ديگري ، الف، ب ، پ ،_ تو را رنج مي دهد، آنوقت تو هيچ كاري براي تغير آن نمي تواني بكني. چه مي تواني بكني؟ وقتي كه جامعه تغيير كند و نظام اشتراكي بيايد و دنيايي بدون طبقه ايجاد شود، آنوقت همه خوشبخت خواهند بود. قبل از آن، ممكن نيست! چگونه مي تواني در جامعه اي فقير خوشبخت باشي؟ و چگونه مي تواني در جامعه اي كه تحت سلطه ي  سرمايه دارها قرار دارد خوشبخت باشي؟ چگونه مي تواني در  يك جامعه ي كاغذ باز خوشبخت باشي؟ چگونه مي تواني در جامعه اي كه به تو آزادي نمي دهد خوشبخت باشي؟!

بهانه ها و بهانه ها و بهانه ها ،_ بهانه هايي فقط براي پرهيز از يك بينش كه، "من مسئول خودم هستم. هيچكس ديگر مسئول من نيست. اين مسئوليت مطلقاً و تماماً با خودم است. هرچه هستم، آفريده ي خودم هستم."

زماني كه چنين بينشي مستقر شد كه : "من مسئول زندگي خودم هستم ، براي تمام رنج هايم، براي تمام دردهايم، براي هرآنچه كه برمن اتفاق افتاده و اتفاق مي افتد ، من چنين انتخاب كرده ام: اين ها ثمره ي تخم هايي است كه كاشته ام و اينك آن ها درو مي كنم، من مسئولم." ،_ زماني كه اين بينش در تو يك ادراك طبيعي شود، آنوقت هرچيز ديگرساده است. آنگاه زندگي چرخشي تازه مي يابد، در بعدي جديد حركت خواهد كرد.

آن بعد، تبديل، انقلاب و دگرديسي است ، زيرا زماني كه  دانستم كه من مسئول هستم، همچنين مي دانم هر لحظه كه تصميم بگيرم مي توانم آن را دور بيندازم.
هيچكس نمي تواند مانعم شود كه آن را بيندازم. آيا كسي مي تواند مانعت شود كه رنجت را دور بيندازي و اجازه ندهد كه رنجت را به سرور تبديل كني؟ هيچكس.

 

حتي اگر در زندان و در زنجير باشي نيز هيچكس نمي تواند تو را زنداني كند : روح تو همچنان آزاد باقي خواهد ماند. البته موقعيتي بسيار محدود داري، ولي در همان موقعيت محدود نيز مي تواني ترانه اي بخواني. يا مي تواني اشك هاي ناتواني را گريه كني و يا مي تواني ترانه اي بخواني. حتي با داشتن زنجيرهايي در پا نيز مي تواني برقصي.

آنگاه صداي زنجيرها نيز براي خود نوايي دارند.

 از همه سپاسگزار باش، زيرا هركس براي تو فضايي خلق مي كند تا متحول شوي،_ حتي كساني كه فكر مي كني با تو مخالف هستند و يا دشمنت هستند. دوستان، دشمنان، مردم خوب، مردم بد، موقعيت هاي دلخواه، موقعيت هاي ناخوشايند ، همگي اين ها فضايي را ايجاد مي كنند تا بتواني متحول شوي و يك بودا گردي.

 از همه سپاسگزار باش ، از كساني كه كمك كرده اند، از كساني كه مانع بوده اند، از كساني كه بي تفاوت بوده اند. از همه تشكر كن، زيرا تمام اين ها باهم موقعيتي را مي آفرينند تا بوداها زاده شوندـ موقعيتي كه تو بتواني يك بودا شوي.

 

كتاب خرد، فصل پنجمOsho, The Book of Wisdom

 

Http://BlackBrume.blogfa.com

شیفته آرمان

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:2 | 
منیت
با عضویت در سیستم خبرنامه وبلاگ ما می توانیم با هم بیشتر در تماس باشیم.     آرمان
|+| نوشته شده توسط آرمان در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 13:2 | 
مشکلات ما

 بسياري از مشكلات ما فقط به اين سبب وجود دارند كه ما هرگزبه آن ها نگاه نكرده ايم، هرگز نگاهمان را متوجه آن ها نكرده ايم تا دريابيم كه چيستند.

مانند اين داستان باستاني است. شبي مهتابي است و يك دزد جواهرات بسياري را سرقت كرده است. والبته كه مي ترسيد. او درحال دويدن بود و ناگهان شنيد كه گام هايي او را تعقيب مي كنند.

تقريباً هميشه اتفاق مي افتد: اگر تاكنون امتحان كرده باشي كه در تاريكي تنها بدوي، صداي قدم هاي خودت را مي شنوي و احساس مي كني كه گويي كسي تو را تعقيب مي كند.

وقتي كه آن دزد نگاه كرد، دريافت كه واقعاً كسي او را دنبال مي كند، اين سايه ي خودش بود. ولي او در موقعيتي نبود كه دريابد آن چه كسي است. مشكل او اين بود كه به نوعي از چنگال اين شخص خلاص شود. او سريع تر دويد، ولي شنيد كه شخص تعقيب كننده نيز سريع تر مي دود. و مرتب به پشت سرش نگاه مي كرد و درمي يافت كه همان شخص پشت سرش است. مرد بيچاره خسته بود، كاملاً خسته، ولي نمي توانست از سايه ي خودش خلاص شود. درمانده زير درختي افتاد كه نور ماه در آنجا نبود و به اطراف نگاه كرد و در عجب بود كه آن تعقيب كننده كجا رفته است ،تا همين حالا پشت سرش بود، خيلي نزديك.

شجاعتي يافت و بازهم به اطراف نگاه كرد و نتوانست او را در جايي ببيند. سپس از زير آن درخت بيرون آمد و بارديگر آن سايه در پشت سرش بود. ولي اين بار فريب نخورد و رويش را برگرداند و او را ديد. كسي وجود نداشت، فقط سايه ي خودش بود.

بسياري از مشكلات ما ، شايد بيشترين مشكلات ما ، به اين سبب وجود دارند كه ما هرگز به آن ها رويارو نگاه نكرده ايم، هرگز با آن ها برخورد نداشته ايم و با نگاه نكردن، به آن ها انرژي داده ايم، ترسيدن از آن ها، به آن ها انرژي مي دهد، هميشه سعي در پرهيزكردن، به آن ها انرژي مي دهد ، زيرا آن ها را پذيرفته اي. خود همين پذيرش تو است كه به آن ها وجود مي بخشد. غير از اين پذيرش تو، آن ها وجود ندارند.

|+| نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:10 | 
آشفتگی

آرمان - البرز مرکزی

صدای تیک تیک زمان

بر روی چرخ دنده های ذهن آشفته ام

هیچ نمی گوید

جز شکست

جز باختن در روزگار تجربه

حالا خود را در این کوچه های تاریک گم کرده ام

عشق

موضوع خنده داریست

هنوز به آن ایمان دارم

اما اثری از آن جز در دفتر شعرم

یا نوشته های بر باد رفته

یا مچاله در گوشه و کنار اتاقم نمی یابم

آیا کسی هست مرا پیدا کند؟

آیا کسی هست٬ خود خود مرا پیدا کند؟

من خود را در همین حوالی شهر شما گم کرده ام

در همین اطراف

شاید در خانه ای یا بر لب رودخانه ای

شاید هم بر فراز قله های بلند خجالت زده از پلیدیهای مردمان شهر

کجاست سکوت ذهن من؟

کجاست تا  بیابمش؟

چه کسی می داند؟

چه کسی می تواند بداند؟!

حتی فرصتی برای آن ندارید تا مرا بخوانید

تا خود را بخوانید

بی تفاوت بگذرید

شما بدنبال چه می گردید

کاش می دانستم

آنسوی چشمهای شما چه می گذرد

آنسوی شما در شما چه می گذرد

در من هیچ نمی گذرد

در من هیچ می گذرد و جز هیچ٬ هیچ نمی گذرد

« شیفته »

|+| نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:4 | 
دنیای شلوغ ما

زمین هرچه شلوغ تر می شود٬ فضای زندگی برای افراد نیز کمتر می گردد. خو گرفتن با چنین شرایطی احتیاج به زمان دارد. در طی پنجاه سال گذشته٬ افزایش جمعیت به قدری پر شتاب بوده که آدمها پیش از آنکه بتوانند به محیط خود عادت کنند٬ سریع آن را از دست می دهند.

این روزها شما در خیابانها ناچار هستید سپر به سپر اتومبیل ها رانندگی کنید٬ در حالیکه بیست سال پیش ترافیک با روانی حرکت می کرد. احتمالا ترافیک از آن زمان تا به حال دو برابر شده است. شما نیز جز تحمل شلوغی کاری نمی توانید بکنید. راه حل: دولت خیابانهای بزرگتر و بهتری بسازد. بنابراین حالا شما آدمهای بیشتری دارید که روی جاده های بیشتری حرکت کرده و حتی سریعتر از پیش رانندگی می کنند و از همه بدتر اینکه جلوی شما ویراژ می دهند.

آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده اید که همیشه دیگران هستند که ویراژ می دهند؟ ما که هیچوقت از این کارها نمی کنیم٬ چه خسته باشیم٬ چه سر حال. ما همیشه بهترین نمونه یک راننده خوب هستیم. " این طور نیست؟ "

چه دارم که هدیه کنم؟ - شاهین ها باز می گردند – هارولد کلمپ

|+| نوشته شده توسط آرمان در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:23 | 
دو پرنده روي درخت

دریاچه ساوه - آرمان

دو پرنده روي درخت

در اپانيشاد مي گويند كه زندگي همچون دو پرنده است كه روي درختي نشسته اند.
يكي از آن ها در بالاي درخت نشسته است: ثابت، آرام، گويي كه وجود ندارد.
پرنده ي ديگر از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي پرد، از اين ميوه به آن ميوه مي رود، مي جنگد، مبارزه مي كند، سعي دارد به جايي برسد، بسيار تنش دارد، خسته است، ناكام است. اپانيشادها مي گويند كه اين دو پرنده تو هستي: در شاخه ي پايين تر، يك مرغ درحال جهيدن است، شتاب دارد، به اين كار و آن كار مشغول است.
در شاخه ي بالاتر، آن مرغ ديگر نشسته و فقط مرغ پاييني و تلاش هاي احمقانه ي او را تماشا مي كند. و اين هردو، تو هستي. در ژرفاي درون تو، مراقبه پيشاپيش وجود دارد. بنابراين، هرگاه چنين شود كه مشغله و اغتشاش روزانه تو قدري كمتر باشد.... شايد در حال تماشاي غروب خورشيد باشي و با تماشاي آن، وراجي دايم ذهني تو آرام گيرد، زيبايي غروب آن را آرام ساخته است. در نوعي شگفتي به سر مي بري ، آن ابهت، آن راز، آن غروب زيبا، شبي كه نازل مي شود، پرندگاني كه به آشيانه
بازمي گردند، تمامي زمين آماده ي استراحت مي شود و به حال و هواي استراحت فرو مي رود.

روز رفته است، آشوب روز رفته است و ذهنت احساس آرامش مي كند. آن پرنده كه در شاخه ي پاييني است قدري ساكن مي گردد. ناگهان ديگر دو پرنده وجود ندارند، فقط يك پرنده وجود دارد.

و ناگهان شعف عظيمي را در خودت احساس مي كني.

احساس مي كني كه اين شعف به سبب غروب زيباي آفتاب بوده است. در اينجاست كه مرتكب اشتباه مي شوي. غروب آفتاب شايد به عنوان يك موقعيت عمل كرده باشد، ولي سبب آن نيست. آن شعف از درون تو برمي خيزد.

شايد خورشيد كمك كرده باشد، ولي منبعش نيست. شايد در خلق موقعيت كمك كرده باشد، ولي علت آن شعف نيست. آن شعف از تو برخاسته است و در درون تو شكل گرفته است، در آنجا بوده است: ذهن سطحي فقط مي بايست در فضايي آرام مستقرمي شد، و آن شعف شروع كرده به برخاستن.

 يا با نگاه كردن به ماه، يا گاهي با شنيدن يك موسيقي ، بتهوون يا باخ : يا كسي كه فلوت مي نوازد. يا گاهي بدون اينكه هيچ عملي انجام دهي، فقط با نشستن روي علف ها، در زير خورشيد، يا گاهي با راه رفتن در زير باران و آب باران كه از سرو رويت مي چكد و همه چيز خنك و خيس است و بوي زمين و موسيقي فروريختن باران ،_ ناگهان آن شعف در آنجا وجود دارد، آن سعادت وجود دارد.

اين بركت از بيرون نيامده است، از دروني ترين هسته ي وجودت آمده است.

 

من اين را مراقبه مي خوانم.

اشو

صوفيان: مردمان اهل طريق، جلد دوم Osho, Sufis: The People of the Path, Vol 2

 

Http://BlackBrume.blogfa.com

شیفته آرمان

|+| نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:42 | 
بدون شرح
با عضویت در سیستم خبرنامه وبلاگ ما می توانیم با هم در تماس باشیم و شما می توانید از مطالب جدید ارائه شده اطلاع کسب کنید.     آرمان
|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:1 | 
موفق شدن بیشتر در اک

برای موفق شدن بیشتر در اک (جریان قابل شنیدن حیات٬ جوهرهء خدا٬ روح القدس) باید وقت بیشتری را برآورد وضعیت خود و تصمیم درباره انتخاب عمل لازمی که ما را به وضعیت تسلط بر خویش می رساند صرف کنیم. خیلی کارها هستند که می توانیم انجام دهیم تا ما را در جهت فهم و شناخت خودمان کمک کند. ما تلاش زیادی را به طور معمول در این راستا به جا می آوریم٬ ولیکن ارزیابی مجدد آنها ممکن است باعث شود در انتخاب اعمالمان دقت بیشتری به عمل آوریم. بعضی از این تلاش های معمول عبارتند از:

1)    نفی کردن واقعیت: آدمی برای اجتناب از روبرو شدن با واقعیتهای ناگوار به دست آویزهائی مثل مریض شدن٬ خوابیدن یا سرگرم کردن خود با موضوعات ضمنی سعی می کند واقعیت حاضر را مردود سازد.

2)    ارضای امیال سرکوب شده با توسل به خیالات.

3)    کوشش کردن در توجیه رفتار خود از نقطه نظر تائید شخصی یا اجتماعی٬ منطقی٬ منصفانه و ارزشمند قلمداد کردن اعمال و افکار.

4)    کوتاهی های سایرین را علت بروز مشکلات معرفی کردن و نسبت دادن امیال غیر اخلاقی خود به دیگران.

5)    سرکوب کردن و اجتناب از خطور افکار دردناک و پر خطر به ذهن.

6)    پرهیز از به نمایش در آوردن امیال خطرناک در نتیجه افراط در ابراز امیال متضاد آنها٬ در حالیکه فرد سعی می کند رفتاری را که پنهان کنندهء آرزوهای نامشروع او باشد ارائه دهد با افراط در آن٬ در واقع به خود آن امیال اجازه ظهور می دهد.

7)    پس روی و بازگشت به مراحل ابتدائی تر تکاملی که نیاز به واکنشی در حد بلوغ نداشته باشد٬ مثل می خوارگی یا توسل به شوخی های قبیح.

8)    احساس ارزشمندی کاذب یا نسبت دادن خود به افراد یا تشکیلات صاحب اعتبار.

9)    مخفی کردن ضعف ها با تاکید روی صفات دلخواه یا تلاش در جبران کمبودهای مشهود در برخی از حیطه های عاطفی زندگی.

10)                      تخلیهء احساس خصومت بر سر فرد ضعیف تر چون مقصر اصلی ممکن است خطرناک باشد.

11)                      کاهش دادن معاشرت ها و توسل به گوشه گیری به منظور حفاظت در مقابل لطمات عاطفی.

12)                      به کار بستن مجادلات منطقی و جدی در مواقعی که شخصی موضوعی را میان می کشد که بر خلاف عقاید و رفتارهای مذهبی ما باشد.

13)                      تکریم نفس٬ حتی در شکست٬ آن هم با درخواست همدردی از دیگران.

اینها دسته ای از مواردی هستند که ممکن است چالائی (جستجوگر معنوی)  را در حال جستجوی نقاط ضعف خود می باشد احاطه کنند. هرچند باید یک مورد مهم را اشاره کنم و آن اینکه٬ چالا نباید بیش از اندازه وقت صرف ردیابی نقاط ضعف خویش نماید٬ بلکه کافی است موقعیت هائی را که در آنها احساس کمبود می کند در نظر داشته و با ابراز توجه زیاد به آنها دچار درون گرائی نشود.

این ضعف ها را باید ابتدا تشخیص داد٬ سپس با استفاده از تمرینات معنوی قطبیت آنها را عوض کرده و در جهت مثبت به کار انداخت. این کار عملی است٬ مشروط بر اینکه چالا تمرینات منظم انجام داده و به ناامیدی تسلیم نشود. همچنین باید این را تشخیص دهد که بیشتر شرایط زندگی او نتیجه کارمای (قانون کیفر و پاداش) خود او هستند. او باید از تیمار نفس و انزجار از شرایط خود ساخته٬ دست بر کشد.

دفترچه معنوی

پال توئیچل

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 23:57 | 
یا حق

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

حافظ
|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 23:3 | 
بیداری - نیکلاس کازانتزاکیس
در صورت تمایل این کتاب (بیداری) در اختیار شما قرار خواهد گرفت.     آرمان 
|+| نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:57 | 
روزی روزگاری

با عضویت در سیستم خبرنامه این وبلاگ ما می توانیم با هم در تماس باشیم و شما می توانید در جریان مطالب جدید و همچنین کتابهای رایگان و ارسال آنها قرار بگیرید.      آرمان

 

شاهی از شاهان اسپانیا٬ به تبارش فخر بسیار و به ضعفا ظلم بی حساب می کرد. روزی به همراه اطرافیان برجسته اش در صحرائی که سالها پیش پدرش در آنجا در نبردی شکست خورده بود گردش می کرد. آنان به پارسائی رسیدند که تلی عظیم از استخوان را زیر و رو می کرد.

شاه پرسید: « آنجا چه می کنی؟ »

پارسا گفت: « شوکت سلطان مستدام. وقتی شنیدم که شاه اسپانیا به این جا می آید٬ تصمیم گرفتم استخوان های پدرتان را بیابم و آنها را به شما بدهم. آما هرچه می کوشم نمی توانم آنها را پیدا کنم٬ آنها با استخوان های کشاورزان٬ فقرا٬ بردگان و گدایان فرقی ندارند. »

مکتوب

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 11:50 | 
سازش

اشو عزيز: چرا من هميشه سازش مي كنم؟

فرد به اين سبب سازش مي كند كه در مورد حقيقت وجود خودش يقين ندارد، از تجربه هايش مطمئن نيست. لحظه اي كه چيزي را تجربه كني، سازشكاري ناممكن است. ابداً امكاني وجود ندارد.

تو به اين دليل سازشكار هستي كه فكرت فقط يك چيز ذهني است، يك فكر وام گرفته شده است. تو نمي داني كه آيا درست است و يا خطاست، پس اگر نيمي از آن هم درست باشد، معامله ي بدي نيست.

يك داستان باستاني در مصر وجود دارد. دو زن با يك كودك به دربار پادشاه آمدند. هردو زن اعلام كردند: " اين كودك مال من است، من مادرش هستم." و هر كدام از آن دو بسيار در اين امر اصرار داشتند: " اين كودك من است."

براي پادشاه بسيار دشوار بود كه تصميمي بگيرد. شوهران هر دو زن در جنگ و در خدمت پادشاه از بين رفته بودند.

عاقبت از مشاورش كه پيرمردي خردمند بود كمك خواست و آن مرد  توصيه كرد كه كودك را ازوسط با شمشير دو نيم كنند و به هريك نيمي را بدهد: "چه مشكلي است؟ هر دو مي گويند كه كودك مال آنان است. شاهد ديگري وجود ندارد‘ عدالت حكم مي كند كه  كودك بايد به دو نيم تقسيم شود."

شاه تعجب كرد و گفت، " چه مي گويي؟"

ولي پيش از اينكه شاه بتواند حرف ديگري بزند، مرد دانا شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد. يكي از زن ها جلو دويد و گفت، "نه! كودك را به آن زن بدهيد، مال من نيست."

و مرد خردمند كودك را به همان زني داد كه پيش دويد و گفت كه كودك مال او نيست.

شاه گفت، "چه خبر است؟ من نمي فهمم. اين زن مي گويد كه كودك مال او نيست."

مرد گفت، "فقط مادر است كه نمي تواند ببيند كودكش به دو نيم مي شود. آن زن ديگر كاملاً راحت در آنجا ايستاده و مشكلي ندارد ،_ اگر كودك به دو نيم شود، او ناراحت نيست، كودك مال او نيست. او حاضر است سازش كند، حتي اگر نيمي از كودك به او داده شود. ولي اين زن حاضر نيست سازش كند ،_ يا تمام كودك را مي خواهد، و يا او را نمي خواهد."

وقتي حقيقتي را داشته باشي، تقريباً مانند آن مادر هستي ،_به يك تجربه تولد داده اي. يا كه خواهان تماميت آن هستي و يا اينكه ابداً نمي خواهي آن را داشته باشي. ولي حاضر نيستي آن را دو نيم كني، زيرا هر تجربه ي زنده اگر به دو نيم شود، بي جان مي شود.

تمام سازشكاري ها مرده هستند. هيچكس در تاريخ انسان نبوده كه چيزي از حقيقت را شناخته و سازش كرده باشد. بلكه آماده بوده تا برايش جان بدهد.

در مورد الحلاج منصور چنين رخ داد. مرشدش جنيد او را بسيار دوست مي داشت ، او مردي بود كه ارزش دوست داشتن را داشت ،_ و سال ها سعي داشت او را متقاعد كند كه : " در اتاقت مي تواني فرياد بزني «انالحق» ،_ من خدا هستم ،_ ولي در خيابان چنين نكن. مي داني كه مردم متعصب هستند، من نيز اين را مي دانم."

ولي الحلاج مي گفت، "تو فقط واقعيت را مي داني. من آن را تجربه كرده ام. تو با جامعه سازش كرده اي، تو آموزگاري محترم هستي. من خواهان هيچ احترامي نيستم، من واقعيتم را پنهان نمي كنم. حقيقت مانند آتش است، نمي تواني آن را پنهان كني.

من بايد آن را از پشت بام فرياد بزنم."

و در يك كشور محمدي ،_ جايي كه تعصب قانون است و استثنا نيست ،_ او را
بي درنگ دستگير كردند و نزد خليفه آوردند زيرا: "اين برخلاف دين ماست: فقط يك خدا وجود دارد و او در آسمان هاست. تو فقط يك موجود فاني هستي. حتي محمد نيز نگفت « من خدا هستم.» او فقط گفت « من پيامبر خدا هستم» و تو مي گويي كه خدا هستي. آيا ديوانه اي؟ يا دست بردار و يا اينكه مرگ تنها تنبيه تو خواهد بود."

الحلاج گفت، "مرگ را پذيرا هستم، ولي نمي توانم در اين نكته سازش كنم. اين تجربه ي من است و من خدا هستم. و مي گويم شما نيز خدا هستيد ، ولي خداي شما خفته است و خداي من بيدار است." جنيد بار ديگر در زندان به ديدار منصور آمد تا او را متقاعد كند، " اين احمقانه است. تو مردي بسيار زيبا هستي با آينده اي بزرگ. مي تواني آموزگاري بزرگ شوي. ولي آيا نمي تواني سازشكاري كني؟"

الحلاج گفت، "با تمام احترامي كه به تو دارم، بايد بگويم كه تو نمي شناسي. براي همين است كه سازش كرده اي. تو شنيده اي ،_ من ديده ام. تو خوانده اي ، من بوده ام. مرگ اهميتي ندارد، ولي سازش كردن كاملاً بي مورد است."

و روزي كه او را مثله مي كردند، هزاران نفر براي محكوم كردن و سنگسار كردنش جمع شده بودند. جنيد نيز آمده بود‘ او را دوست داشت و شاگردش بود، و مي دانست كه او براي رشدكردن امكانات فراواني دارد. و خودش خوب فهميد كه او خودش هم فقط دانش آلوده گشته، و الحلاج تجربه كرده است. ولي سازشكاري چنين حكم مي كند.

همه سنگ پرتاب مي كردند، پرتاب نكردن سنگ اين خطر را داشت كه مردم فكر كنند : "اين مرد طرفدار الحلاج است."  بنابراين او با خودش شاخه گل سرخي آورد تا وقتي كه مردمان زيادي در جمعيت به سمتش سنگ پرتاب مي كنند، او بتواند آن گل را پرتاب كند. مردم مي بينند كه او چيزي پرتاب كرده است. ذهن سازش مي كند.... كسي نبايد ترديد كند كه او سنگي نيانداخته است. او در دو جبهه سازش مي كند: يكي با مردم ، يعني كه چيزي پرت كرده است... و او با الحلاج نيز سازش مي كند. زيرا الحلاج مي بايستي در آن جمعيت به دنبال جنيد مي گشته تا ببيند آمده است يا نه و نرفتن به آنجا نشانه بزدلي و ترس زياد است.

و وقتي كه سنگ ها بر او باريدن گرفته بود و او را آزار مي داد و خون از تمام بدنش جاري بود‘ او لبخند مي زد. ولي وقتي كه آن گل سرخ جنيد به صورتش خورد، شروع كرد به گريستن. اشك به چشمانش آمد. شخصي سوال كرد، "چه شد؟ اينهمه سنگ خوردي و لبخند مي زدي و كسي بر تو يك گل سرخ پرتاب كرد و تو اشك مي ريزي؟"

الحلاج گفت، " آري، زيرا مردمي كه سنگ مي اندازند مرا نمي شناسند. و كسي كه گل را پرتاب كرد مرا مي شناسد، حقيقت مرا مي داند. ولي او يك ترسو است و من از اينكه شاگرد اين مرد بوده ام شرمگين هستم. سنگ ها اهميتي ندارند. ولي اين گل سرخ سخت به من اثر كرد."

سازشكاري يعني كه تو از واقعيت خودت اطمينان نداري.

به جاي اينكه سازش كني، سعي كن زمينه بيابي، ريشه پيدا كني و فرديت خودت را بيابي.

احساس صداقت و صفايي پيدا كن تا دلت قوي شود. آنگاه عواقب هر چه باشد مهم نيست.

انساني كه مي داند، كاملاً مي فهمد كه هيچ آزاري ممكن نيست. مي تواني او را بكشي، ولي نمي تواني به او آزار برساني.

و انساني كه نمي داند، هميشه لرزان است و هميشه در تشويش. در آن نگراني و تشويش و لرزش است كه او با همه سازش مي كند ، فقط براي اينكه به او آزاري نرسد و در امان باشد. ولي چه چيزي را در امان نگه مي داري؟ تو براي در امان ماندن، هيچ چيز نداري.

آنان كه چيزي براي در امان نگه داشتن دارند، سازش نمي كنند.

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 12:20 | 
خشم
زمانی که خشمگین هستی آن را سرکوب می کنی خشمت را فرو می خوری زیرا جامعه و دیگران ترا به این کار تشویق می کنند آنها ترا به سرکوب خشم تشویق می کنند و ترا به متحول کردن آن خشم هدایت نمیکنند. تو خشمت را به درون می ریزی و آن خشم و عصبانیت را کنترل می کنی ولی آنرا متحول نمی کنی. وقتی غذا می خوری به خودت نگاه کن یا وقتی عشقبازی میکنی. غذا خوردن عملی خنثی است و عشقبازی نقطه مقابل خشم است اما تو در آن لحظات هم آکنده از خشم خواهی بود چون درون تو مسموم شده است زیرا خشمت را به درون فرو ریخته ای و آنرا رها نساخته ای. می گویند ناخنها و دهان بهترین محل برای تخلیه این انرژی (خشم) می باشد پس اگر ناخنهایت را نجوی حداقل با خشونت غذا خواهی خورد و حتی با خشونت عشقبازی خواهی کرد. برای مشاهده این روند فقط کافیست آینه ای را در برابر خود قرار دهی و بدقت در آن زمانها خود را مشاهده کنی. در آن زمان چهرهء تو مانند زمانی است که خشم خود را تخلیه می کنی. توسط سرکوب ذهن شکاف بر می دارد. آن بخشی که می پذیرد خودآگاه می شود و آن بخشی که انکار می کند ناخودآگاه خواهد شد. این تقسیم بندی طبیعی نیست و بسبب سرکوب رخ می دهد. تو تمام آن زباله هائی را که از جهت جامعه مردود است را به درون خواهی ریخت و از درون خود گریزان می شوی چون آنرا به یک زباله دانی تبدیل کرده ای و دیگر نمی توانی به آنجا بروی و آرام باشی و آرامش داشته باشی. وقتی به درون خود فرو می روی آنرا پر از چیزهائی خواهی دید که ترا آزار خواهند داد.
تا کنون کسی را دیده اید که با آرامش غذا بخورد؟ مشاهده آن شخص برای شما لذت بخش خواهد بود.
تا کنون کسی را دیده اید که با آرامش نقاشی می کند و یا شعر می سراید؟ مشاهده این آرامش برای شما نیز سکوت را به همرا خواهد آورد و شما از آن لذت خواهید برد.
اینها برای آن است که آن اشخاص درون خود را محل جمع آوری زباله نکرده اند.
خشم خود را متحول کن و آن را سرکوب نکن. متحول کردن یعنی رها کردن خشم. لازم نیست برای این کار به صورت کسی سیلی بزنید و یا یر کسی فریاد بزنید فقط وقتی خشمگین شدید بروید و 7 دور دور خانه بدوید و بعد می بینید که خشم شما رها شده است و شما در درون چیزی را احساس نمیکنید.
چارلی اسم سگ کوچکی است که من از آن مراقبت می کنم. او اکثر اوقات درون اتاقک کوچکی است که مخصوص خودش است ولی در انجا تنهاست و همین موضوع باعث عصبانیت او می شود به طوری که وقتی برای بازی با هم بیرون می رویم او برای اینکه خشم خود را تخلیه کند شروع می کند با سرعت دویدن به دور من. بطوری که من احساس می کنم این حالتی مملو از خشم و عصبانیت است. در این شرایط من با او کاری ندارم و می گذارم ان خشم را تخلیه کند و بر او سخت نمی گیرم. لحظاتی بعد چارلی به مهربانیت و عشق به سمت من می آید و من را دعوت به یک بازی لذتبخش می کند.
خشم انرژی است و این انرژی باید تخلیه شود تا ذهن آرام شود و در درون احساس آرامش ایجاد شود.
برای متحول کردن این انرژی و تبدیل آن به محبت فقط کافیست نسبت به آن آگاه و هشیار باشید و زمانی که خشمگین شدید بروی محبت و مهربانی فقط فکر کنید. در آن زمان خواهید دید بدون هیچ مشکل و پیش آمدی آن انرژی خشم تبدیل به محبت و بخشش خواهد شد. در اینجا توجه داشته باشید که شما آن خشم را سرکوب نکرده اید بلکه آنرا تبدیل به محبت کرده اید.
آرمان شیفته
86/12/15

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:57 | 
محیط زیست - درسهائی که طبیعت به ما می آموزد
با عضويت در سيستم خبرنامه وبلاگ ما مي توانيم با هم در تماس باشيم و شما مي توانيد از اين طريق نامه ها و كتابهاي رايگان را دريافت داريد.   آرمان 
|+| نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 12:19 | 
تمرینات معنوی اک

تمرینات متنوعی وجود د